ری را

دیدی یه جاهائی رو مجبوری....

ما قول دادیم مال هم باشیم

ما قول دادیم اینو می دونم

با گریه می گی مرده و قولش

نامردمو قولم رو می شکونم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/٩/٦ - علیرضا

نبندیننننننننننننننننننننننننننننننننش

سلام.اتفاقی اومدم.مثل اینکه اگه مطلب جدید نذارم می بندنش.پس لطفا نبندینشچشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٠۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٥/٢۳ - علیرضا

بگو از خونه بگو،از گل پونه بگو....

می نویسم با نور
در هوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار،
که هزاران، شاید
می نهم در سبدی
 از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم
 به دل قاصدکی تا برساند به دلت
تا بدانی
دل من
غرق تمنای نگاه تو هنوز
می نویسد شب و روز:
« خوب نازنین من
از همیشه تا هنوز
    دوستت می دارم!...»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/٥ - علیرضا

غزل بارون جانم از حضورت...

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم....

جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٢۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/۳ - علیرضا

راستی چی شد چه جوری شد.....

لبانت

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بكارتي سر بلند را

از رو سبيخانه هاي داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

تا آ يينه پديدار آئي

عمري دراز در آ نگريستم

من بركه ها ودريا ها را گريستم

اي پري وار درقالب آدمي

كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ

حضور بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/٢ - علیرضا

آخ،عجب....

دوخط غزل بنويسم، اگر امان بدهي
فقط برابر يک پلک اگر زمان بدهي 
 
به يک نگاه خودت سرنوشت شوم مرا
بگيري از قفس و دست آسمان بدهي

توان حرف زدن را بگيري از لبهام
و با مسيح لبانت دوباره جان بدهي

و از دوچشم خودت.کاسه هاي شيروعسل
به اين مسافر خسته کمي توان بدهي

که<عشق چيز بدي نيست‌>را خود تو  
نشان مردمِ دلواپسِ جهان بدهي

نياز نيست جواب سلام هاي مرا ....
فقط همين که برايم سري تکان بدهي ــ

ــ بس است تا غزلي نذر چشمهات کنم
مگر دوباره به من روي خوش نشان بدهي

http://ghazalsara.blogfa.com/

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٤٤ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱٠/۱ - علیرضا

ثانيه ها دقيقه ها...

 تو قهرمان منی چشم هات شمشیرند

و دستهات تفنگ  دو لول  پرتیرند

دو تا پرنده وحشی دو چشم حاکم وار

که برده های زیادی به ان دو زنجیرند

ودختران نجیب  قبیله  هم   حتی

صدای اسب تو را نشنوند می میرند

و گونه های من انگار فصل خرمالوست

و بوسه های تو انگار فصل انجیرند

مرا بگیر چنان در خودت که اب شوم

 چه رودها که زکوه تنت سرازیرند

بهار می دهم امسال خنده هایت اگر

کویر خشک لبان مرا  فرا گیرند

مرا بگیر از این فصل لاغرو کم رنگ

که روزهای من از هر چه ناگهان سیرند

 http://khodahafeznah.persianblog.ir/

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٩/۳٠ - علیرضا

روز شمار فراق...

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

Entry for August 27, 2007


پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/٩/٢٩ - علیرضا

دو تا دوسِت دارم میگی صد تا حسابش می کنی/این یه ذره دلخوشی هم خودت خرابش می کنی

سلام

آقا،این فیلم "کلاهی برای باران" رو حتما برید؛فیلم،فیلم هَوَنگیه ولی هم می خندونه هم حرفای با حالی داره.

...

شبای احیاست،شبهای دل؛ما رو یادتون نره ها...

تو را من لینک خواهم کرد

سحرگاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

ویک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

وبا فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

علیرضا قزوه

www.ghazveh.blogfa.ir

به نقل از 40 چراغ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/٧/۱٠ - علیرضا

بوسه هامون آغاز عشق...

بالاخره باز شد....

تا گلو گريه كند بُغض فراهم شده است

چشم ها بس كه مُطَهَر شده،زمزم شده است

نه فقط شاعر اين شعر عزا پوشيده است!

واژه هايش همه، همرنگ مُحرّم شده است

ظهر داغي ست، عطش ريزي روحم گويا ست

از سرم سايه ي طوبا نفسي كم شده است

«هر كه دارد هوس اش»نه!عطش اش بسم الله

راه عشق است و به اين قاعده مُلزم شده است

سوكوارنِ شما مرثيه خوانِ خويش اند

بي سبب نيست كه عالَم همه ماتم شده است

«من مَلِك بودم و فردوس برين» مي داند

اين مَلِك شورِ كه را داشت كه آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثيه سازم- اما

سرفراز آن كه به توفان شما خم شده است.

+++++

عطشِ ساليان من و

زُلالي هاي تو وُ

رنجِ بي گلايه ي

تا چشمه رفتن ها و

                   تشنه بازگشتن ها

خيالت آسوده!

اين شعر هم

براي چشمه هاي ممنوع و

تشنه هاي ناگزير

بغض امانم نمي دهد

تو برايشان بخوان

محمد علي بهمني

چتر براي چه؟خيال كه خيس نمي شود.

قلبم افتاده آن طرف ديوار

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي ...،بگذريم.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.

ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد...»

كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه...

من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم...

عرفان نظر آهاري

40 چراغ – شماره 261

  

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٥٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٦/٢٠ - علیرضا